Friday, August 04, 2006

کتاب حقیقت چیزها
----------------------------------
1-nothing is but what is not.

( نسخه اصل کتاب حقیقت چیزها در قرن سوم میلادی در یک آتش سوزی از میان رفت. تنها نسخه کپی آن نیز در محل نامشخصی قرار داشت و هرگز پیدا نشد. اما محققان یک صدا معتقدند که جمله فوق که شکسپیر در مکبث نقل کرده است بدون تردید همان "کتاب حقیقت چیزها" است که نسخه گم شده آن در اختیار شکسپیر قرار گرفته است. این نظریه با مطالعه آثار شکسپیر و دقت در تعداد زیاد جملاتی که ایشان از کتاب واژگان نقل کرده اند - البته بدون نقل منبع- قوت بیشتری می گیرد )

Tuesday, September 06, 2005

کتاب منطق

1- اگر چيزي با چيز ديگر يکي باشد و چيزي با آن ديگري يکي باشد، شايد اين با آن يکي نباشد. چرا که چيزها گاه همان هستند که هستند و گاه بيش از آنکه لحظه اي پيش بودند و گاه کم از آن.
2- و اگر چيزي ضد چيز ديگر باشد ممکن است که آن ديگري ضد اين نباشد.
3- و گاه چيزها هم با هم متضادند و هم متناقض و همزمان با هم يکي اند.
4- و اگر از چيزي بتوان چيزي را نتيجه گرفت و از آن بتوان چيز ديگر را نتيجه گرفت شايد که از آن چيز نخست نتوان اين ديگري را نتيجه گرفت.
5- و هر چيزي تنها خود آن چيز است و هيچ چيز مرتبط با چيز ديگري نيست.
6- پس هر چيز تنها با خود آن چيز مي تواند يکي باشد و هيچ چيز با چيز ديگر يکي نيست.
7- و از هر چيز تنها مي توان خود آن چيز را نتيجه گرفت و نمي توان چيز ديگر را نتيجه گرفت.

Friday, August 12, 2005

کتاب اصلاحات

1- مار وقتی که پوست بياندازد باز هم مار است.
2- همانقدر هم زهر دارد.

Wednesday, June 22, 2005

کتاب هستي و زمان

1- چيزها آنگونه نيستند که مي نمايند.
2- آنچه چنان مي نمايد که هست، شايد نباشد و آنچه نمودي از وجودش نيست، جايي در گيتي پنهان است.
3- و هر چيزي که هست و هر چيزي که نيست از آغاز چنين بوده اند که هستند.
4- بجز زمان که همواره چنان است که نيست.
5- گاه چنين مي نمايد که انسانها زمان را صرف خود مي کنند حال آنکه زمان است که انسان را براي خود مصرف مي کند.
6- گاه به نظر آيد که زمان مي گذرد و انسانها مي گردند و حقيقت آن است که انسانها چرخ زمان را مي گردانند.
7- ساعتها نشانگر گذشت زمان نيستند بلکه گردش ساعت است که زمان را پيش مي برد.
8- هر چيزي که هست از آغاز چنين بوده است و هر چيزي که نيست هرگز نبوده است و تمام هستي همان است که بوده و همان خواهد بود که هست. بجز زمان که همواره چنان است که نيست.

Saturday, June 11, 2005

کتاب حاکمان

1- و آن روز که پورمزد از رود سياپرفانا گذشت و بر ساحل شرقي آن پا نهاد در شهر نزديک به آن جشني برپا بود.
2- و آن شهر نامش سياپرآتيا بود يعني آن شهري که بر ساحل سياپرفانا است.
3- و آن جشن انتخاب حاکم جديد بود.
4- و پورمزد از مردمان پرسيد : حاکم شما را به چه کار آيد؟
5- و آنان او را گفتند : تا تيغ بدست گيرد.
6- و او پرسيد : تا چه کند ؟
7- و آنان گفتند : تا آن را بر فراز آرد.
8- و او پرسيد : و سپس چه کند ؟
9- و آنان گفتند : آن را فرود آرد.
10- و او پرسيد : آن تيغ را بر چه فرود مي آورد.
11- و آنان گفتند : بر گردنهاي ما.
12- و آنان شاد بودند و در آنجا جشني برپا بود در شهر سياپرآتيا در ساحل شرقي سياپرفانا.

Monday, March 07, 2005

کتاب خستگي

1- رسيد آن زمان که خستگي تمام اندام انسان را گرفت.
2- و خستگي چون ماري که مي خزيد در اندام او لانه کرد.
3- و خستگي از ساق پا بالا رفت تاکمر و بعد از پشت بالا رفت تا شانه ها و از گردن بالا رفت تا در چشم ها خانه کرد.
4- بعد پاها و کمر و پشت و شانه ها و گردن و چشمها به يکديگر پيچيدند چون ماري که به خود چمبره مي زند.
5- و انسان از خدا پرسيد: آيا خستگي براي آن است تا مرا نابود کند؟
6- و خدا گفت : نه. خستگي براي آن است که بداني تا کجا پيش بايد بروي.
7- بعد انسان پرسيد : چه اگر بيش از آن پيش بروم ؟
8- خدا گفت : هيچ.

Wednesday, March 02, 2005

کتاب اقتدار


(یا بوستان سعدی علیه الرحمه/ ویراست هزار و جهارصد و جند ه.ق.)

و انسان گفت: می خواهم بدانم!
و خدا پرسید: از برای چه؟
- تا بتوانم...
- چه چیز را؟
و انسان لب به توضیح گشود: می خواهم بدانم لحظه ای بعد مرا چه در خواهد رسید تا بتوانم با آن رو در رو درآیم.
و خدا امر فرمود: پس بدان!
انسان اعتراض آغاز کرد: همین؟!
- دیگر چه؟
- و لحظه ای پس از آن؟
- و لحظه های بعد و بعدتر... ای انسان! زنهار که آز تو را پایان نیست.
- تنها دانش تمام لحظه ها را به من بده...
- آنچه تو می طلبی، اقتدار است؛ از آن قسم که تنها برازنده من است.
- پس برازنده ام ساز به داشتن چنین اقتدار!
- توان آن در تو نیست، اشرف مخلوقات من!
- چرا؟ برازندگی اقتدار را چه توانی لازم است که در هیچیک از مخلوقات تو نیست؟!
- توان نگه داشتن آب در دستهای خالی... لحظه ها چکه چکه می ریزند از میان انگشتان: طمع اقتدار وا می داردت به فشردن مشت برای محصور کردن قطره های اقتدار. بیشتر می فشاری و بیشتر از دست می دهی شان: دستهایت را بازکن، نه آن اندازه که انگشتانت از هم با شوند. لحظه های باقی مانده را دریاب. در تک تک قطره ها زندگی ساز کن. هر قطره را به اندیشیدن به قطره بعد –به امید واهی اقتدار- سلاخی نکن. زندگی در جایگاه تو این اندازه صعب نیست؛ نه این اندازه که چنین اقتداری برای گذران طلب کند. طمع کوتاه کن...

و انسان همچنان مبهوت می نگریست خدای را که می رفت...

8/12/1383

کتاب اوصاف

1- هر چيزي در جهان تنها همان چيزي است که هست.
2- و هر گاه چيزي به آن افزوده شود از براي آن است که آنرا به انقياد در آورد.
3- برگ برگ است و درخت درخت است و گل گل است.
4- پس آنکس که به برگ مي گويد برگ سبز مي خواهد آنرا به تسخير خود در آورد.
5- و انکس که به درخت مي گويد درخت ميوه، قصدش آن است که آن ميوه او را باشد.
6- و آنکس که به گل مي گويد گل سرخ مي خواهد آنرا بچيند.
7- و هر عملي تنها آن عمل است و آنگاه که گفته مي شود عمل نيک يا عمل بد، قصد گوينده آن است که عامل آن عمل را برده خود کند.
8- چيزها همان هستند که هستند و هر چيز تنها همان چيز است و ديگري نيست.
9- پس آنگاه که گفته شود چيزي از چيز ديگر کوچکتر يا بزرگتر يا زشت تر يا زيبا تر است، هدف گوينده آن است که آن چيز کوچک يا زشت را نابود کند و آن بزگتر و زيباتر را به چنگ آورد.
10- و هرکس چيزي را شريف بداند يا آنرا شريفتر از چيزي ديگر بخواند قصدش آن است که شرافت آن چيز را ازل کند.
11- و آن کسره که صفت را به موصوف مي افزايد يا مضاف را به مضاف اليه، زنجيري است که آن موصوف يا آن مضاف اليه را به بند مي کشد.
12- کتاب واژگان ، کتاب واژگان است و آن کس که بگويد کتاب واژگان از ديگر کتابها راست تر يا دروغتر است از کتاب واژگان هيچ نمي داند

Monday, February 28, 2005

کتاب عزاداران کافيمات

(کتاب عزاداران کافيمات در حقيقت جزئي از کتاب هجرت خاندان پورمزدان است. اما اين بخش را گاه به صورت مجزا و تحت نام کتاب عزاداران کافيمات نيز چاپ کرده اند )
1- و چون آفتاب فرو مي نشست پورمزد شامان به ديوارهاي شهري رسيد که آنرا کافيمات مي گويند.
2- و دروازه هاي شهر بسته بود.
3- و آن شهري بود با يکصد و بيست کرور مردمان که آوازه آن در تمام جهان گسترده بود، به جهت ادويه جاتي که در آن مي فروختند.
4- و در آن شهر بازار زرگراني بود با چهارده هزار دکان که مانند آن در هيچ شهر ديگر نبود.
5- و پورمزد شامان در پشت دروازه هاي شهر چادر زد و خانواده اش را در آن جا نهاد. و خود در بيرون چادر آتشي افروخت و کبابي ساخت.
6- و چون بامداد شد از درون شهر صداي سنج آمد. به قاعده اي که تا به آنروز نه پورمزد شنوده بود و نه همسرش و نه فرزندانش.
7- بعد دروازه هاي شهر باز شد.
8- و پورمزد به شهر درآمد و مردمان را ديد با علمهاي سياه و سرخ و سبز.
9- و پورمزد آنان را درود فرستاد.
10- و پورمزد آنان را گفت : درود بر شما و زيبايي هاي جهان هميشه شما را باد و شادي هاي جهان هميشه شما را باد.
11- و گفت : چه زيباست علمهاي سياهتان که نشان از گيسوان دخترکان زيبا دارد در باد. و چه زيباست علمهاي سرختان که لبان دخترکان زيبا را ماننده است. و چه زيباست علمهاي سبزتان که نشان از سبزه زاران دارد آنگاه که دخترکان زيبا در آن مي دوند و به شادي مي خندند.
12- اما چه حيف که در ميان علمهاتان ، سپيد را نمي بينم که دندانهاي دخترکان است آنهنگام که مي خندند.
13- و آنان را چنان نمود که پورمزد آنان را سخره مي گيرد.
14- پس او را سخت بکوفتند آنچنان که در او هيچ جاي سالم نماند و از شهر بيرونش افکندند.
15- و چون او را از دروازه شهر بيرون افکندند، نوري سپيد بر او افتاد و تن او را باز به سلامت خويش بياورد.
16- و پورمزد برخواست و آنان را گفت : باشد تا شاد باشيد و علمهاي سياهتان گيسوان دخترکان را ماننده شود و عملهاي سرختان لبان آنان را و علمهاي سبزتان از سبزه زار ها نشان داشته باشد و در ميان علمهاتان سپيد هم بر افرازيد که دندانهاي دخترکان زيبا رو باشد آنهنگام که مي خندند.
17- پس آن نور باز تابيد و اينبار بر آن شهر که کافيمات مي گفتندش تابيد.
18- و غصه را از آن شهر زدود. و مردم شهر شاد گشتند.
19- و پورمزد را گفتند : ما را بيش از اين بايد آموخت.
20- پس پورمزد آنچه از کتاب واژگان او را بود به آنان آموخت و به آنان سروده هاي آدميان را آموخت. و بعد از آنجا گذشت. چرا که آنجا مقصد او نبود.

Tuesday, February 15, 2005

کتاب بردگی

و خدا از انسان پرسید : آیا من تورا به بردگی گرفته ام ؟ انسان پاسخ داد : آری ، ای خدای بلند مرتبه ، من برده تو هستم . خدا گفت : چه خوب !!! یادت می آید در گذشته های بس دور ، این خدایان بودند که بندگی انسان را می کردند . حال چگونه تو بنده من گشته ای ؟ -انسان پاسخ داد : من بنده ، زاده شده ام . من خوی چند هزارساله بردگی دارم اکنون آزادی را تاب نتوانم آورد . خدا پرسید : خوی بردگی ! آن دیگر چیست ؟ نکند همان اخلاق باشد ؟ انسان پاسخ داد : خوب و بد . این است خوی بردگی . آن کاری را که بردگان توان دستیابی به آن را نداشتند ، بد نامیدند ، و ناتوانی های خود را خوب . ما برده بودیم و باید ، روزانه چند بار بر پادشاهان ، سر تعظیم فرود می آوردیم . اینک تو را یافتیم از برای بردگی . خدا گفت : اما اخلاق امری مطلق است ؟ انسان خشمگین گشت و گفت : اخلاق میوه ی زمینی است که درختش در آن می روید . خدا خندید ، انسان هم .
# posted by T.T : 11:03 AM
-------------------------------------
یک نکته کوچک : لطفا دوستانی که جزو مجموعه کاتبان نیستند، اگر خواستند چیزی بنویسند، به صورت کامنت همینجا بنویسند.
وبلاگ شخصی من ارتباط ارگانیک با کتاب واژگان ندارد.

Monday, February 14, 2005

کتاب سايه ها

-----------------------------------------------
1- تنها مردان بالغ سايه دارند و سايه هاي آنان جدا از آنان است. سايه هاي مردان همنام خود آنان است.
2- آنکس که نامش پورمزد است، نام سايه اش هم پورمزد است. و آنکس که نامش گنات است، نام سايه اش هم گنات است.
3- و اگر کسي فرزندش را ميلاش بخواند. چون آن پسر بزرگ شود نام سايه اش هم ميلاش مي شود.
4- زنان سايه ندارند.
5- سايه هاي زنان جزو وجود خود آنان است.
6- پس مردان تنها مردانند و زنان هم زنانند هم سايه هاي زنان.
7- پس زنان پيچيده تر از مردانند.
8- کودکان سايه ندارند. سايه هاي کودکان، کودک سايه پدران آنهاست.
9- حيوانات هم سايه ندارند، سايه هاي حيوانات اهلي، حيوان اهلي سايه مالک آنان است.
10- حيوانات آزاد هم سايه ندارند. سايه هاي حيوانات آزاد، سايه های مردگان است.
11- و اگر زني بر روي سايه حيوانات آزاد قدم بگذارد، روح مردگان در تن او مي آيد و او باردار مي شود و آن روح دوباره جان مي گيرد.
12- روح آنکس که در جهان بدي کرده است وقتي که بميرد سايه گرگ و مار و عقرب و خرچنگ و ببر و گربه هاي چندرنگ و سگهاي وحشي و حيوانات درنده و زهر دار و نيشدار و پليد مي شود.
13- روح انکس که در جهان نيکي کرده و نام کتاب واژگان را به خوبي برده و به همسايه اش محبت کرده است و همسرش را دوست داشته است و فرزندش را به نيکي تربيت کرده است و در آباداني جهان کوشيده است، وقتي که بميرد سايه کبوتران سپيد مي شود.
14- روح کسي که گاهي در جهان خوبي کرده است و گاهي بدي، وقتي که بميرد سايه جانوران ديگر جانوران مي شود.
15- و اگر زني قدم به سايه گرگ و مار و عقرب و خرچنگ و ببر و گربه هاي چندرنگ و سگهاي وحشي و حيوانات درنده و زهر دار و نيشدار و پليد بگذارد، روح شرير در وجودش مي آيد و فرزند شرير مي زايد.
16- و اگر زني قدم به سايه کبوتران سپيد بگذارد فرزندي شايسته خواهد داشت.
17- و اگر زني قدم به سايه ديگر جانوران بگذارد فرزندش گاهي نيک خواهد بود و گاهي بد.
18- و اگر کسي حيوانات شرير را بکشد، آن روح شرير تا دو روز در کنار جسد آن حيوان مي ماند. و اگر حيوان ديگري از کنار آن بگذرد آن روح سايه آن مي شود و اگر حيواني از کنار آن نگذرد آن روح در آفتاب مي سوزد و پاک مي شود.
19- پس آنکس که حيوانات شرير را مي بيند بايد آنان را بکشد و لاشه آنان را در جايي بگذارد که تا دو روز حيواني از آن نگذرد و آفتاب به آن بتابد تا آن روح شرير پاک شود.
20- هيچکس نبايد کبوتران سپيد را بکشد. و اگر به اتفاق آنرا کشت بايد پيش از آنکه آفتاب غروب کند، زني خود را در سايه آن کبوتر مرده قرار دهد تا آن روح نيک در تن او بيايد.

Saturday, February 12, 2005

کتاب بارش بي پايان

--------------------------------------
1- رسيد آنروز که بارش بي پايان آغاز شد.
2- برف باريد و باريد و باريد.
3- و تمام زمين را گرفت.
4- و تمام راهها و خانه ها و درختها و انسانها و حيوانات را گرفت.
5- و برف تمام پرنده ها را هم گرفت. و همه چيز يخ زد.
6- و آن هنگامه جاليات بود.
7- و جاليات از خدا پرسيد : آيا مي خواهي هر آنچه بر زمين هست نابود کني. چرا که مردمان گناه مي کنند و يکديگر را مي کشند و دروغ مي گويند و حسد مي ورزند و کتاب واژگان را نمي خوانند.
8- و خدا چيزی نگفت.
9- و برف همچنان باريد.
10- و جاليات گفت : در ميان آنچه نابود مي شود، پارچه هاي نفيس هم هست. آيا آنرا نابود مي کني؟
11- و خدا گفت : پارچه هاي نفيس را نابود نمي کنم.
12- و جاليات گفت : در ميان آنچه نابود مي شود، دخترکان زيبا هم هستند. آيا آنها را نابود مي کني؟
13- و خدا گفت که دخترکان زيبا را نابود نمي کنم.
14- و جاليات گفت : در ميان آنچه نابود مي شود مجسمه هاي زيبا هم هست، پرداخته از مرمرسفيد و تراشيده به دست هنرمندترين صنعتگران.
15- و خدا گفت که مجسمه هاي زيبا را نابود نمي کنم.
16- و جاليات گفت که معشوقگان دخترکان زيبا را چه؟ آيا آنها را نابود مي کني و دخترکان زيباروي را در اندوه مي گذاري؟
17 – و خدا گفت که دخترکان زيبا را اندوه نمي دهم.
18- و جاليات گفت : خوراکي هاي خوش طعم و ميوه هاي رنگين و شراب هاي سرخ و سفيد و کبابهاي بره و بوقلمون را آيا نابود مي کني ؟
19- خدا گفت که خوراکيهاي دلپسند را نابود نمي کنم.
20- و جاليات از خدا پرسيد : پس اين برف را براي چه مي باري ؟
21- و خدا گفت : براي تعطيل کردن مدارس.

Monday, February 07, 2005

کتاب تیغ

کتاب تيغ
---------------------------------
1- تيغ مي برد و مي شکافد و فرو مي رود در تن آدمي.
2- و آنگاه که مي برد و مي شکافد و فرو مي رود، نخست چيزي که بر او عرضه مي شود پوست است.
3- و تيغ مي گويد : پوست ترا سلام مي دهم و ترا دوست مي دارم که زيبايي و لطيف، اما مرا جز اين چاره چيست که ترا بشکافم. که نام من تيغ است و معنايم آنگونه که انسان گفت، مرگ.
4- و پوست مي گويد : تيغ ترا سلام مي دهم و ترا دوست مي دارم چرا که تو آنگونه اي که بايد باشي و من نه آنگونه ام که بايد. مرا بايد که سخت مي بودم چون زرهي از فولاد آبديده تا ترا پيش از خود نگاه دارم.
5- و دومين چيزي که بر تيغ عرضه مي شود گوشت آدمي است.
6- و تيغ مي گويد : گوشت سلامت مي دهم و دوستت دارم که نرمي و پر از زندگي ، اما مرا جز اين چاره چيست که ترا بشکافم. که نام من تيغ است و معنايم آنگونه که انسان گفت، مرگ.
7- و گوشت مي گويد : تيغ ترا سلام مي دهم و ترا دوست مي دارم چرا که تو آنگونه اي که بايد باشي و من نه آنگونه ام که بايد. مرا بايد که سخت مي بودم چون توده اي از خارا سنگ تا ترا پيش از خود نگاه دارم.
8- و تيغ چون از گوشت مي گذرد و به استخوان مي رسد، او را سرودي مي خواند و مي گويد : اي استخوانهاي سپيد جامه، سلامتان مي دهم و دوستتان دارم چرا که استواريد چونانکه بايد و راستي قامت آدمي از شماست، مرا مباهات بايد که با شما به سخن بنشينم، اما چاره چيست که وقت تنگ است و مرا قراري است با آنچه در پس شماست. پس مرا راه دهيد تا بگذرم. که نام من تيغ است و معنايم آنگونه که انسان گفت، مرگ.
9- و استخوانها هر يک به سويي مي کشند خود را و تيغ را راهي مي نهند تا بگذرد.
10- و تيغ چون از ميان استخوانها مي گذرد به قلب مي رسد که وعده گاه اوست.
11- و تيغ مي گويد : قلب ترا سلام مي دهم که هر چه زندگيست از توست و ترا دوست مي دارم. اما مرا چاره جز اين چيست که ترا بدرم از هم و ميخ شوم در تو و حفره اي باز کنم از تو تا آنچه زندگيست از تو بگريزد و آنچه خون در توست از تو بگريزد. که نام من تيغ است و معنايم آنگونه که انسان گفت، مرگ.
12- و قلب مي درد از هم و مي شکافد و آنچه زندگيست از آن مي گريزد و آنچه خون در آن است از آن مي گريزد. چرا که انسان نامش انسان است و معنايش آن که عطش او را تنها با خون مي توان فرو نشاند.


Friday, February 04, 2005

کتاب زندگي پس از مرگ

2- کتاب زندگي پس از مرگ
----------------------------------------
1- انسان پرسيد : پس از مرگم چه خواهم شد ؟
2- و خدا گفت : هيچ
3- انسان پرسيد : روحم چه مي شود؟
4- خدا گفت : هيچ
5- انسان پرسيد : در روز دادوري چه خواهد شد ؟
6- خدا گفت : هيچ
7- انسان پرسيد : پس عدالت وجود ندارد.
8- خدا گفت : مي دانم.
9- و خدا همه چيز را مي داند.
10- و خدا گفت : نگاه کن
11- درختها خشک مي شوند و مي پوسند. جانوران مي ميرند و مي پوسند. حتي سنگها هم مي پوسند.
12- بعد باد به آنها مي وزد و بخشي از آنها را مي برد.
13- بعد باران مي بارد و آنچه مانده است را با خود مي شويد.
14- بارانها با هم جمع مي شوند و نهرها را مي سازند. نهرها با هم جمع مي شوند و رودها را مي سازند. و رودها به دريا مي ريزند.
15- انسان گفت : فهميدم : پس جهان پس از مرگ در زير درياست.

Wednesday, February 02, 2005

کتاب آغاز

اين کتاب واژگان است چنانچه نوشته شده.سوگند که هيچ واژه آن مقدس نيست و و هر واژه ملغمه اي است از راست و دروغ. آن کس که کتاب واژگان را خواند، داند که هيچ راست در آن نيست مگر آنکه به دروغ آميخته باشد و هيچ دروغ نيست مگر جزئي از حقيقت در آن پنهان باشد. هرکس به جمله اي از اين کتاب باور بياورد ابلهي بيش نيست. اين کتاب واژگان آنگونه که نوشته شده هر روز در دسترس تحريف است و هيچ واژه آن آنگونه نيست که بوده. و هيچ واژه آن آنگونه نخواهد بود که هست.
---------------------------------------------------

کتاب واژگان
----------
1- کتاب آغاز
---------------
1- از آغاز همه چيز بود. زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و سنگها و درختها و تمام گياهان و جانوران و پرندگان و چهارپايان و ماهيان و خزندگان و هر آنچه بر روي زمين مي رود و هر آنچه در هوا مي پرد و هر آنچه در آب مي رود و آنچه گاه در زمين است و گاه در هوا و آنچه گاه در زمين است و گاه در آب و آنچه گاه در هوا است و گاه در آب و آنچه هر لحظه در جاييست و آنچه مي رود و آنچه مي آيد و آنچه پا برجاست و صداها و نورها و رنگها و شعله آتش و دود و پارچه هاي زيبا و سنگهاي تراشيده و خانه هاي ساخته و درختهاي کاج و سرو و چنار و سپيدار و هر آنچه مي رويد و هر آنچه مي پژمرد و هر آنچه خواستني است و هر آنچه به انديشه مي آيد يا از خاطر مي گذرد، و اين کتاب واژگان که همه چيز در آن نوشته شده، همه از آغاز در جهان بود. و هر آنچه هست، بوده و خواهد بود و هر آنچه نيست، نبوده و نخواهد بود.
2- و هر آنچه در جهان بود همانگونه بود که هست اما هيچ يک نه نام داشت ، نه معنا
3- و نام همه چيز نزد خدا بود و معناي همه چيز نزد خدا بود.
4- و خدا به همه چيز نگريست. به زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و سنگها و درختها و تمام گياهان و جانوران و پرندگان و چهارپايان و ماهيان و خزندگان و هر آنچه بر روي زمين مي رود و هر آنچه در هوا مي پرد و هر آنچه در آب مي رود و آنچه گاه در زمين است و گاه در هوا و آنچه گاه در زمين است و گاه در آب و آنچه گاه در هوا است و گاه در آب و آنچه هر لحظه در جاييست و آنچه مي رود و آنچه مي آيد و آنچه پا برجاست و صداها و نورها و رنگها و شعله آتش و دود و پارچه هاي زيبا و سنگهاي تراشيده و خانه هاي ساخته و درختهاي کاج و سرو و چنار و سپيدار و هر آنچه مي رويد و هر آنچه مي پژمرد و هر آنچه خواستني است و هر آنچه به انديشه مي آيد يا از خاطر مي گذرد. و خدا هر يک را صدا زد و نامش را به آن داد و زمين را ديد و به آن گفت زمين و خورشيد را ديد و به آن گفت خورشيد و درخت را ديد و به آن گفت درخت و انسان را ديد و به آن گفت انسان.
5- اما خدا معناي هيچ يک را به آن نداد
6- و هر چيزي که بود بي معنا بود و هر چيزي که هست بي معناست و هر چيزي که خواهد بود بي معنا خواهد بود. چون معناي همه چيز نزد خدا بود و خدا معناي هيچ چيز را به آن نداد.
7- و اسب به خدا گفت که معناي من را به من بده آنگونه که نامم را دادي و خدا معنايش را به او نداد و درخت به خدا گفت که معناي مرا به من بده آنگونه که نامم را دادي و خدا معنايش را به او نداد و انسان گفت که معناي من را به من بده آنگونه که نامم را دادي و خداي معناي او را به او نداد. و انسان گفت که نام و معناي آنچه هست را به من بده و خدا نام آنچه هست را به او داد و معناي آنچه هست را به او نداد.
8- و انسان به اسب گفت که نام تو اسب است و معناي تو آن است که مرا سواري دهي و به درخت گفت که نام تو درخت است و معناي تو آن است که به من بار دهي و گفت که نام من انسان است و معناي من آن است که سرور تمام شما باشم و به خدا گفت که نام تو خداست و معناي تو آن است که معناي همه چيز باشي.
9- و خدا آنچه انسان گفت را پسنديد.