(کتاب عزاداران کافيمات در حقيقت جزئي از کتاب هجرت خاندان پورمزدان است. اما اين بخش را گاه به صورت مجزا و تحت نام کتاب عزاداران کافيمات نيز چاپ کرده اند )
1- و چون آفتاب فرو مي نشست پورمزد شامان به ديوارهاي شهري رسيد که آنرا کافيمات مي گويند.
2- و دروازه هاي شهر بسته بود.
3- و آن شهري بود با يکصد و بيست کرور مردمان که آوازه آن در تمام جهان گسترده بود، به جهت ادويه جاتي که در آن مي فروختند.
4- و در آن شهر بازار زرگراني بود با چهارده هزار دکان که مانند آن در هيچ شهر ديگر نبود.
5- و پورمزد شامان در پشت دروازه هاي شهر چادر زد و خانواده اش را در آن جا نهاد. و خود در بيرون چادر آتشي افروخت و کبابي ساخت.
6- و چون بامداد شد از درون شهر صداي سنج آمد. به قاعده اي که تا به آنروز نه پورمزد شنوده بود و نه همسرش و نه فرزندانش.
7- بعد دروازه هاي شهر باز شد.
8- و پورمزد به شهر درآمد و مردمان را ديد با علمهاي سياه و سرخ و سبز.
9- و پورمزد آنان را درود فرستاد.
10- و پورمزد آنان را گفت : درود بر شما و زيبايي هاي جهان هميشه شما را باد و شادي هاي جهان هميشه شما را باد.
11- و گفت : چه زيباست علمهاي سياهتان که نشان از گيسوان دخترکان زيبا دارد در باد. و چه زيباست علمهاي سرختان که لبان دخترکان زيبا را ماننده است. و چه زيباست علمهاي سبزتان که نشان از سبزه زاران دارد آنگاه که دخترکان زيبا در آن مي دوند و به شادي مي خندند.
12- اما چه حيف که در ميان علمهاتان ، سپيد را نمي بينم که دندانهاي دخترکان است آنهنگام که مي خندند.
13- و آنان را چنان نمود که پورمزد آنان را سخره مي گيرد.
14- پس او را سخت بکوفتند آنچنان که در او هيچ جاي سالم نماند و از شهر بيرونش افکندند.
15- و چون او را از دروازه شهر بيرون افکندند، نوري سپيد بر او افتاد و تن او را باز به سلامت خويش بياورد.
16- و پورمزد برخواست و آنان را گفت : باشد تا شاد باشيد و علمهاي سياهتان گيسوان دخترکان را ماننده شود و عملهاي سرختان لبان آنان را و علمهاي سبزتان از سبزه زار ها نشان داشته باشد و در ميان علمهاتان سپيد هم بر افرازيد که دندانهاي دخترکان زيبا رو باشد آنهنگام که مي خندند.
17- پس آن نور باز تابيد و اينبار بر آن شهر که کافيمات مي گفتندش تابيد.
18- و غصه را از آن شهر زدود. و مردم شهر شاد گشتند.
19- و پورمزد را گفتند : ما را بيش از اين بايد آموخت.
20- پس پورمزد آنچه از کتاب واژگان او را بود به آنان آموخت و به آنان سروده هاي آدميان را آموخت. و بعد از آنجا گذشت. چرا که آنجا مقصد او نبود.